X
تبلیغات
شعر.فروغ فرخزاد ف.مشیری ح.مصدق

مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند، تنها در گورستان است که خون خواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند. بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند، نه ستمگر است نه ستمدیده، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 2:51 PM  توسط مهرداد  | 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! 
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1392ساعت 0:27 AM  توسط مهرداد  | 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

بر من افتد چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم! آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم



م. اخوان ثالث



برچسب‌ها: مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1392ساعت 6:50 PM  توسط مهرداد  | 

دلتنگم

دلتنگم برای تمامی ارزوهایم که فاسد شدند

برای تمامی جوانیم

برای عمری که ناخواسته میگذرد

وچه بد میگذرد

برای تمامی عزیزانم که ناخواسته از پیشم سفر کردند و درخاک ارمیدند

برای تن هایی که تنهایند

که روحشان تنهاست

دلتنگم برای خودم که زنده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1392ساعت 1:13 AM  توسط مهرداد  | 


به سراغ من اگر می‌آیید
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده ى دورترین بوته ى خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سُم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...

سهراب سپهری
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1392ساعت 1:56 PM  توسط مهرداد  | 

دیگر نه آرزوي اي دارم و نه كينه اي ، آنچه كه در من انساني بود از دست

 دادم ، گذاشتم گم بشود ، در زندگاني آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا

 حيوان ، من هيچكدام از آنها نشدم، زندگانيم براي هميشه گم شد. من

 خودپسند ، ناشي و بيچاره بدنيا آمده بودم، حال ديگر غير ممكن است كه

 بر گردم و راه ديگري در پيش بگيرم . ديگر نميتوانم دنبال اين سايه هاي

 بيهوده بروم ، با زندگاني گلاويز بشوم ، كشتيبگيرم . شماهائي كه گمان

 ميكنيد درحقيقت زندگي ميكنيد، كدام دليل و منطق محكمي در دست

 داريد؟ من ديگر نميخواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم ، نه به چپ بروم و

 نه به راست ، ميخواهم چشمهايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش

 بكنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1392ساعت 11:19 PM  توسط مهرداد  | 

       گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع 

                                      سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1392ساعت 0:51 AM  توسط مهرداد  | 


روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1391ساعت 4:43 PM  توسط مهرداد  | 

خدایا تو بوسیده‌ای هیچ‌گاه

لب سرخ‌فام زنی مست را

ز وسواس لرزید دندان تو

به پستان کالش زدی دست را

خدایا دلت خواست تا نیمه شب

به فنجان نافش بریزی شراب

 لب خویش بر جام نافش نهی

بنوشی بدان سان که گردی به خواب

خدایا تو لرزیده‌ای هیچ‌گاه

به محراب کم‌رنگ چشمان او

شنیدی تو بانگ دل خویش را

ز تاریکی سینه‌ی تنگ او

خدایا شبی شد که مدهوش و مست

ره خانه‌ی خویش را گم کنی

 بکوبی در روسپی‌خانه‌ها،

 به میخانه‌ها سجده بر خم کنی

 خدایا تو هیچ از زنی خواستی

که تا صبح خوابد در آغوش تو

 سحر مست برخیزی از بسترش

گناهش بود جمله بر دوش تو

 خدایا شب تیره‌ی تیرماه

گرفته‌است شهوت گریبان تو

 کنی روی سوی خوابگاه زنی

تپد قلب و بر لب رسد جان تو

 خدایا تو گرییده‌ای هیچ‌گاه

به دنبال تابوت‌های سیاه

 ز چشمان خاموش پاشیده‌ای

 به چشم کسی خون به جای نگاه

 تو ای ایزد رانده از دردها

چه دانی که احساس و اندوه چیست

 شبی گر بیایی به میخانه‌ها

بگویی خدای شما کیست کیست

 دریغا تو احساس اگر داشتی

دلت را چو من مفت می‌باختی

 برای خود ای ایزد بی خدا

خدایی دگر می‌ساختی

 

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1391ساعت 0:46 AM  توسط مهرداد  | 

زندگی عشق است و کار!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1391ساعت 0:6 AM  توسط مهرداد  | 

به تکیلا قسم، به طعمِ نمک
به دریده شدن به ضربِ کتک

... به در این عصرِ خیر، شَر بودن
در دلِ صد کرور خر بودن

به همین زنده‌بادِ بادِ هوا
به صدایت از آن‌ورِ دنیا

به هوادارهای هوراکِش
به زمان و زمانه‌ی جاکش

به شبِ اضطراب و بی‌خوابی
پرسه در فیس‌بوکِ قلابی

به در خانه‌ی شکسته شده
به همین چشم‌های بسته شده

به کِشان بردنم به نامعلوم
به منِ متهم، منِ محکوم

به قپانی هشت ساعته‌ام
و به همدست‌های دور از ‌هم

به سگی که نشسته در لپ‌تاپ
گرمِ تردیدِ پارس، یا هاپ هاپ

به دگرگون شدن ولی با اِکس
به خدا را صدا زدن در سکس

به سبیل پدر که می‌چرخید
به کسی که به نسلِ‌ها می‌رید

و به کوروش که استوانه شده،
ضجه‌ای که همین ترانه شده

به همه برگ‌های دزدیده
به زبانی که شاش را دیده

به ندایی که مانده از فریاد،
گلِ روییده در امیرآباد

به همان عکسمان دمِ چادر
به شبِ در نگاهِ «ریچی» پُر

به اِچ.آی.وی‌ترین ترانه‌ی تو
به نگاهِ مسلحانه‌ی تو

و به این یک‌دفه جذام شدن
سیبلِ نفرینِ خاص وعام شدن

به غمی که نگفته می‌دانی
به مدرنیسمِ بندتنبانی

به همه شعرهای پُر کاندوم
به تجاوز به واژه‌ی «مَردم»

به سلاطینِ منگِ شعر و ادب
جهش یک کروموزوم به عقب

به همه شاعرانِ انجمنی
به غزل‌های خیسِ از آبِ مَنی

به همان نسخه‌پبچِ بی‌جرأت
میکسی از «سبزواری» و «نصرت»

به شبِ شعر معترض در قُم
پخش آن از شبکه‌ی سوم

به آوانگاردهای عصر حجر
قهرمانانِ پرده‌ی آخر

به همان دشمنی که در چت بود
به خدایی که در «هدایت» بود

به بدل‌های «شاملو» خوانده
به دهانِ به فحش وامانده

به یقه‌های از تو جِر خورده
حکمِ وسترنه: مُرده، یا مُرده!

و به قصاب‌های خوش‌صحبت
یا به این «ما»ی در اقلیت...

قسمت می‌دهم که خسته نشو،
خسته از مغزهای بسته نشو!

متعهد بمان به این لعنت
به شنا کردنِ خلافِ جهت!

متعهد بمان! برادرِ من!
متعهد به کاکتوس بودن...

یغما گلرویی
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1391ساعت 10:45 PM  توسط مهرداد  | 

سفري بي آغاز
سفري بي پايان
سفري بي مقصد
سفري بي برگشت
سفري تا كابوس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل
******

با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
******

كو چه اي خيس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت 5 عصر
مستي بي وحشت

گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
ونگوگ گوش به دست

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 8:42 PM  توسط مهرداد  | 

 
آدم‌هایی‌ که ما را ترک میکنند سه‌ دسته اند :

یک گروه آنهایی که بر میگردند گرچه نه آنها دیگر همان آدم‌های سابق هستند و نه ما .

گروه دوم کسانی‌ هستند که هرگز بر نمی‌گردند چه آنهایی که نمی‌خواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند.
...
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پل های پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواند ، نتوانند برگردند.

خطر ناک‌ترین گروه سومی‌‌ها هستند .
چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدت‌ها در کما می‌‌مانیم و خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم که برای چه آدم‌های بی‌ ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی‌ را فدا کردیم ...

خیلی‌ دیر میفهمم ... خیلی‌ دیر ... ولی‌ یک روز میفهمم ...

چیزی که هرگز نمی‌فهمیم این است که اصلا چه چیز این آدم‌ها را آنقدر دوست داشتیم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 1:35 AM  توسط مهرداد  | 

زنی را می شناسم من که شوق بال و پردارد

 ولي از بسکه پرشور است ،‌دو صد بيم از سفر دارد

 زني را مي شناسم من ، كه در يك گوشه ي خانه

 ميان شستن و پختن درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند !!

نگاهش ساده و تنهاست ، ‌

صدايش خسته و محزون اميدش در ته فرداست !!

زني را مي شناسم من... كه مي گويد پشيمان است !

كجا او لايق آن است ؟؟؟

 زني هم زير لب گويد: گريزانم از اين خانه

ولي از خود چنين پرسد

 چه كس موهاي طفلم را پس از من مي زند شانه ؟؟؟

 زني آبستن درداست ،‌زني نوزاد غم دارد

 زني مي گريدگويد:به سينه شيركم دارد

 زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد!

 زني دركنج تاريكي نماز نور مي خواند!

زني خو كرده بازنجير ،‌زني مانوس بازندان

 تمام سهم او اين است :‌نگاه سردزندانبان!!

زني را مي شناسم من ... !!

كه مي ميرد زيك تحقير،‌ولي آواز مي خواند!!

كه اين است بازي تقدير!!

 زني بافقر مي سازد،‌زني بااشك مي خواند!

 زني با حسرت و حيرت نگاهش رانمي داند؟؟

زني واريس پايش را،‌زني دردنهانش را

زمردم مي كند مخفي ،‌كه يك باره نگويندش

 چه بدبختي ، چه بدبختي !!!

 زني را مي شناسم من ... !!! كه شعرش بوي غم دارد

ولي مي خندد و گويد: كه دنيا پيچ و خم دارد!!

زني را مي شناسم من،‌

كه هرشب كودكانش را به شعر و قصه مي خواند

 اگر چه دردجانكاهي درون سينه اش دارد!!

 زني مي ترسد از رفتن ،‌كه او شمعي ست درخانه

اگر بيرون رود از در چه تاريك است اين خانه !!

 زني شرمنده از كودك ،‌كنارسفره ي خالي

كه اي طفلم بخواب امشب ،‌بخواب آري

 ومن تكرارخواهم كرد،‌سرود لايي لالايي...

 زني را مي شناسم من ...!!

كه رنگ دامنش زرد است،

‌شب و روزش شده گريه كه او نازاي پردرد است!!

 زني را مي شناسم من ،‌كه ناي رفتنش رفته

 قدمهايش همه خسته ، دلش درزيرپاهايش

 زند فريادكه ديگر : بسه... وبسه !!

زني را مي شناسم من ...!!

 كه باشيطان نفس خود هزاران بارجنگيده

و چون فاتح شده آخر

 به بدنامي بدكاران تمسخر وارخنديده !!!

زني آواز مي خواند ،‌زني خاموش مي ماند!

زني حتي شبانگاهان ، ميان كوچه مي ماند

 زني در كار چون مرداست ، به دستش تاول درداست!!

 زبس كه رنج و غم دارد، فراموشش شده ديگر

جنيني در شكم دارد... !!!

زني دربستر مرگ است،‌زني نزديكي مرگ است

 سراغش را كه مي گيرد؟؟

 نمي دانم ،‌نمي دانم شبي دربستري كوچك

 زني آهسته مي ميرد!!

زني هم انتقامش را،‌ ز مرد هرزه مي گيرد!!

 زني را مي شناسم من .... !!!!

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 1:1 AM  توسط مهرداد  | 

آه ای زندگی منم كه هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاكی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

كه لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه میخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی كه می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمنی نظر كردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر كردم

غافل از آنكه تو به جایی و من

همچو آبی روان كه در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریك مرگ می سپرم

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

می مكم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو كام میگیرم

فروغ فرخزاد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 1:29 AM  توسط مهرداد  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
 و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1391ساعت 12:7 PM  توسط مهرداد  | 

خدایا تو بوسیده‌ای هیچ ‌گاه

لب سرخ ‌فام زنی مست را؟

ز وسواس لرزید دندان تو

به پستان کالش زدی دست را

خدایا دلت خواست تا نیمه شب

به فنجان نافش بریزی شراب

 لب خویش بر جام نافش نهی

بنوشی بدان سان که گردی به خواب

خدایا تو لرزیده‌ای هیچ‌گاه

به محراب کم‌رنگ چشمان او؟

شنیدی تو بانگ دل خویش را

ز تاریکی سینه‌ی تنگ او

خدایا شبی شد که مدهوش و مست

ره خانه‌ی خویش را گم کنی

 بکوبی در روسپی‌خانه‌ها،

 به میخانه‌ها سجده بر خم کنی

 خدایا تو هیچ از زنی خواستی

که تا صبح خوابد در آغوش تو

 سحر مست برخیزی از بسترش

گناهش بود جمله بر دوش تو

 خدایا شب تیره‌ی تیرماه

گرفته‌است شهوت گریبان تو

 کنی روی سوی خوابگاه زنی

تپد قلب و بر لب رسد جان تو

 خدایا تو گرییده‌ای هیچ‌گاه

به دنبال تابوت‌های سیاه؟

 ز چشمان خاموش پاشیده‌ای

 به چشم کسی خون به جای نگاه

 تو ای ایزد رانده از دردها

چه دانی که احساس و اندوه چیست!

 شبی گر بیایی به میخانه‌ها

بگویی خدای شما کیست کیست؟

 دریغا تو احساس اگر داشتی

دلت را چو من مفت می‌باختی

 برای خود ای ایزد بی خدا

خدایی دگر می‌ساختی
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 11:48 PM  توسط مهرداد  | 

 

به من بگو قبل از مرگ کجا بوده ای تا به تو بگویم پس از مرگ به کجا خواهی رفت.  (نیچه)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 10:58 PM  توسط مهرداد  | 

      
ترا می خواهم و دانم که هرگز                   
                         به کام دل در آغوشت نگیرم  

                                            توئی آن آسمان صاف و روشن       

                                                             من این کنج قفس، مرغی  اسیرم          

       ز پشت میله های سرد و تیره          

                                   نگاه حسرتم حیران برویت

                                            در این فکرم که دستی پیش آید   

                                                                        و من ناگه گشایم پر بسویت 

          در این فکرم که در یک لحظه غفلت

                            از این زندان خامش پر بگیرم

                                        به چشم مرد زندانبان بخندم

                                                            کنارت زندگی از سر بگیرم

 در این فکرم من و دانم که هرگز

                 مرا یارای رفتن زین قفس نیست

                                 اگر هم مرد زندانبان بخواهد

                                                    دگر از بهر پروازم نفس نیست

          ز پشت میله ها، هر صبح روشن

                                نگاه کودکی خندد برویم

                                                چو من سر می کنم آواز شادی

                                                               لبش با بوسه می آید بسویم

    اگر ای آسمان خواهم که یک روز

                          از این زندان خامش پر بگیرم

                                        به چشم کودک گریان چه گویم

                                               ز من بگــذر، که من مرغی اسـیرم

                                                            من آن شمـعم که با سوز دل خویش

 فــروزان می کنم ویرانـــه ای را

               اگر خواهم که خاموشی گزینم

                       پریشان می کنم کاشانه ای را 

                                                              فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 11:53 PM  توسط مهرداد  | 

آخرین جرعه این جام

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

چرا از مرگ می ترسید

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
 مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
 برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
 اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آنجاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
 سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
 همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید

 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از آن که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

دریا

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ازین ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زینهمه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 3:30 PM  توسط مهرداد  | 

دامون ٤

برف كوهستان

گرما داشت

خون ما

در رگ هامان مي جوشيد

زندگي معنا داشت

دامونم

جنگلي كوچك من

دست ما

با دست مردم

گل مي داد

دست ما

بي دست مردم

ويران مي شد

قلب ما

از رنج مردم

غمگين مي شد

عشق ما

با مردم معني داشت

صف به صف سرنيزه

صف به صف دشمن

اما

با عموهاي تو ، ما يك فدايي بوديم

تا كه ايران تو آزاد شود

بهترين هديه ي ما

جان ما

بهترين هديه براي تو دامون

آزادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 3:41 PM  توسط مهرداد  | 

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
 سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی  بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینیست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهیست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجیب ! ‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که  بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی،  باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار که دستان من
 آن

 اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 10:40 AM  توسط مهرداد  | 

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
 

شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:28 PM  توسط مهرداد  | 

تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم


زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
هم آغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید " صبح بخیر "

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره می خوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ هم زاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می گردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد
مرواریدی
صید نخواهد کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 2:1 AM  توسط مهرداد  | 

 

ناتوان، گذشته ام زکوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آَشیان خود پناه

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان، ازین ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

سرنهاده چون اسیر خسته جان

درکمند روزگار بدسرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

می روم زدیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

این زمان، نشسته بی تو، با خدا

آن که با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی

ناله ای از این قفس نمی رسد

                                              ف.مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 1:38 AM  توسط مهرداد  | 

رمیده 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا

 
به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جوید نگاه خسته من


چرا افسرده است این قلب پر سوز


ز جمع آشنایان میگریزم


به کنجی می خزم آرام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تیرگیها


به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من


 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند


ولی در باطن از فرط حقارت


بدامانم دو صد پیرایه بستند


از این مردم که تا شعرم شنیدند


برویم چون گلی خوشبو شکفتند


ولی آن دم که در خلوت نشستند


مرا دیوانه ای بد نام گفتند


دل من ای دل دیوانه من


که می سوزی از این بیگانگی ها


مکن دیگر ز دست غیر فریاد


خدا را بس کن این دیوانگی ها

                                                ف.ف

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 0:45 AM  توسط مهرداد  | 

 

این هم شاملو

 

       پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

             تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

                تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

                        کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

                           پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

                                   به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

                                      از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 9:52 PM  توسط مهرداد  | 

       باز هم  حمید مصدق:

                                                             

درشبان غم تنهایی خویش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی تو ام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
وای باران ! باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب ، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه ، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه ، بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هربهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد
آرزو میکردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هرکس دل نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 9:41 PM  توسط مهرداد  | 

 

صدا

در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
 صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
 نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
 من او را دوست دارم دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
 غبار آلوده و بی تاب کوبید
 در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستوش داد
ز خک ره درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود
 دریغا تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
 به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
 صدا فریاد می زد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلایی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
 هنوز این دیده امیدوارم
خدایا صدا را میشناسی
من او را دوست دارم دوست دارم


ف.ف
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 9:56 PM  توسط مهرداد  | 

  

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

 

 در آیینه چون نگاه افکند صبح گاه،

 

در لابه لای موی چو کافور خویش دید

 

یک تار مو سیاه

 

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

 

در خاطرات تیره وتاریک خود دوید

 

سی سال پیش نیز ، در آیینه دیده بود

 

یک تار مو سپید

 

درهم شکست چهره ی محنت کشیده اش

 

دستی به موی خویش فرو برد و گفت : وای

 

اشکی به روی آیینه افتاد ناگهان

 

بگریست های های

 

دریای خاطرات ، زمان گذشته بود

 

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

 

در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را

 

از دور می شنید

 

توفان فرو نشست ، ولی دیدگان پیر

 

می رفت باز در دل دریا به جست و جو

 

در آب های تیره ی اعماق خفته بود

 

یک مشت آرزو

                            

                                                     فریدون مشیری 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 3:43 PM  توسط مهرداد  |